داستان درمان من از طریق خامگیاهخواری
من در دوران کودکی یک ملحد بودم و به دلیل تربیت غلط والدین و جامعه دچار بدبینی زیادی نسبت به دین و مدرسه و ملیت ایرانی شده بودم.
در پایان دوران نوجوانی بعد از زمانی که در المپیاد فیزیک در دبیرستان فعالیت داشتم، به پیامبر خدا محمد ایمان آوردم و مسلمان و یکتاپرست شدم و بعد از آن شدیدا به احکام دینی، به طور افراطی معتقد شدم طوری که هراسی نداشتم از اینکه بخاطر بجا آوردن نماز و دعا از طرف دیگران مسخره شوم. گرچه در ابتدا فهمیدن اسلام بخاطر عربی بودن قران و توضیح المسایل سخت بود ولی با همان سواد مدرسه تا حدی قضیه را حل کردم. در دوران کودکی بارها بیمار میشدم و آرزوی مرگ میکردم ولی در دوران نوجوانی دیگر پذیرفته بودم که دانشمندی همیشه سرماخورده باشم که در آزمایشگاه عطسه میزند و تا آخر عمرش همینطوری زندگی کند. در دوران نوجوانی، بیماری آستیگمات چشم داشتم که عینک میزدم. آلرژی فصلی داشتم که اول فقط فصل بهار بود اما بعدا همه فصول سال آلرژی و حساسیت شدید داشتم. همیشه آبریزش بینی داشتم و مانند شیر آب ادامه داشت که تمام نمیشد، با عطسه و سرفه مداوم و از این وضعیت خیلی رنج میبردم چون آبروی من را هرجایی که بودم میبرد. سینوزیت، یک مرض مزمن در من بود که حتی پزشکان گفتند باید عمل جراحی کنم اما خوشبختانه به دلیل اینکه مادر خوبی داشتم و پدر خسیس و حسودی، از خیال پول خرج کردند برای من گذشتند. این سینوزیت لعنتی هرگز از بین نرفت و در سالهای بعدی بدتر هم شد. جسم من نیز از هم سن و سالهایم کوچکتر باقی ماند و چون پدرم اجازه درس خواندن را به من نمیداد، من روحیه و فرصت زیادی برای مطالعه پیدا نمیکردم و از لحاظ روانی قاطی کرده بودم و با اینکه ورزش را که خیلی دوست داشتم اما پدرم همیشه به خاطر حسادتش مانعم میشد. آخرالامر بعد از اینکه نتوانستم به درستی دیپلم را بگیرم دچار بیماری افسردگی و چهار سال ناامیدی شدید روانی و روانپریشی و کمبود حافظه کوتاه مدت و نداشتن تمرکز شدم. در این چهار سال چندین بار دست به خودکشی زدم ولی چون راهش را بلد نبودم یا ترس داشتم باز پشیمان میشدم. یکبار که خودکشی را تا مرحله آخر رساندم طوری عقلم رشد کرد که سوگند میخورم به اندازه یک پیرمرد نودساله به زندگی واقف شدم و فهمیدگی یافتم و این دانستن زیاد، زودتر از سن واقعی که بیست و سه سالم بود وضعیت فکری مرا بدتر و ناامیدترم کرد. بعد از آن بود که با خودم حساب و کتاب کردم که من نه به ثروت رسیدم و میلیونر شدم و نه توانسته ام به دانشگاه بروم و ادامه تحصیل بدهم پس من که میدانم همه مشکلات با مطالعه حل میشود بگذار به جای اینکه به دنبال علم ریاضی و مهندسی و تئوری پردازی فیزیک باشم، فقط به فکر سلامتی خودم باشم و از طریق مطالعه بفهمم که چه باید بخورم که سالم بمانم و چه نباید بخورم که مریض نشوم. این پرسش مرا به کتابهای قدیم آقای طهمورث فروزین در سال 1386 کشاند. فهمیدم که گوشت قرمز نباید بخورم و سفید و ماهی بهتر است و خیلی چیزهای دیگر. به محض اجرای نکات آن کتاب حالم بهتر شد زیرا والدینم بخاطر پولدار بودن هر روز آبگوشت درست میکردند و من هر روز بی حال بودم و نمیتوانستم درس بخوانم چراکه تا ظهر و بعد از ظهر خواب سنگینی داشتم. همین نتیجه مرا تشویق به مطالعه بیشتر کرد. ایشان با اینکه در آن زمان با گیاهخواری آشنایی پیدا کرده بودند ولی ظاهرا خودشان هم در حال تحقیقات بودند و همزمان یافته هایشان را کتاب میکردند و این کتابها بیست سال پیش نوشته شده بود و من آنها را میخواندم. تیزهوشانه هر کتابی به دستم میرسید را میخواندم و به هرکس میرسیدم از او درباره سلامتی میپرسیدم تا اینکه دوستی در کتابخانه به من چیزهایی گفت که نفهمیدم ولی به شماره تلفنی که داده بود زنگ زدم و به آنجا رفتم. ایشان دکتر عبدالمجید شکوه متخصص طب سنتی بودند که وقتی پیش ایشان رفتم به من گفتند اصلا گوشت نخور و به غذایی که آتش به آن رسیده باشد لب نزن. پرسیدم شما چی میخورید و او درب یخچالش که در همان اتاق کتابخانه اش بود را باز کرد و یک سالاد خیار و گوجه با حبه های سیر را درون کاسه را بیرون آورد تا نشانم دهد. بعد از آن از خامگیاهخواری صحبت کرد. من کلمه گیاهخواری را به ذهن سپردم و کتاب تالیفی ایشان که نامش تغذیه و درمان طبیعی بود را همانجا از ایشان خریدم. وقتی فردای آن روز پای اینترنت رفتم کلمه گیاهخواری را گوگل کردم تا به سایت انجمن گیاهخواران ایران و رستوران آناندا رسیدم و با مطالعه سایت آن از آن به بعد گیاهخوار شدم. هر روز حالم بهتر میشد و با خودم استدلال میکردم که فعالیتی از این با ارزش تر نیست که درباره سلامتی خودت مطالعه کنی و هیچ فایده ای ندارد که به دنبال کارهای دیگر بروم. آنقدر با گوگل جستجو کردم که به این توصیه یک گیاهخوار در سایت تالارگفتگوی ایرانیان گیاهخوار رسیدم که گفته بود کتاب خام خواری آوانسیان را بخوانید. من در فروشگاهها و کتابخانه های مشهد گشتم ولی چیزی نیافتم و خرید اینترنتی این کتاب هم وجود نداشت. بعد از هفته ای گشتن یک فروشنده از دورترین نقطه مغازه اش کتاب آوانسیان چاپ بعد از انقلاب را به من داد و من خیلی سریع آن را خواندم. خامگیاهخواری را بی توجه به مخالفت والدین شروع کردم ولی چون از لحاظ مخارج زندگی وابسته به آنها بودم نمیتوانستم به حرفشان نکنم. مثلا وقتی پدرم دید که من بر سر سفره غذا از شیر و لبنیات بد میگویم و به پنیر دست نمیزنم، برای کارشکنی به مغازه بستنی فروشی رفت و حدود یک متر ارتفاع بستنی نونی سفارش داد که من هنگامی که درب یخچال را باز کردم گمان کردم شاید میهمانی یا جلسه قرآن داریم و آنقدر خانواده ام جلوی من از این بستنی ها خوردند که من هم وسوسه شدم و روز سوم فرصت را غنیمت شمرده و مقدار زیادی از این بستنی ها را قبل از تمام شدنشان خوردم و دوباره آبریزش بینی شروع شد. از سال 1389 تقریبا خامگیاهخوار بودم و از همان زمان استقلال مالی را هم با جدا شدن از خانواده بدست آوردم و دیگر اجازه نمیدادم که کسی برایم تصمیم گیری کند یا زور بگوید. هروقت که پخته میخوردم یا هوس بستنی میکردم، بینی هایم میگرفت و آبریزش شروع میشد. با آشنایی با آبدرمانی به مدت سه روز و ده روز آبدرمانی کردم که چندین کرم مرده از روده هایم بیرون آمد. اکنون خوشحالم این روش زندگی را یافته ام و چون خودم استعداد نظریه پردازی و کارآفرینی دارم حتما در آینده برنامه هایی تجاری را در این زمینه راه خواهم انداخت. از خدا به خاطر هدایتی که شدم سپاسگذارم و درود میفرستم به مرحوم آرشاویردر آوانسیان گرامی و همه فعالان گیاهخواری و خامخواری!
حمید ناظمی شهریور سال 1390 شمسی

نیاز امروز، اینست كه شهرهای گیاهخوار تاسیس بكنیم... .

مدیر وبلاگ :